رشد - درد - روان - روانشناس - اشتباهات

یک وقت هایی آدم با مشکلات روحی مواجه میشه.

دلتنگی، افسردگی، اضطراب، وسواس، خشم، توهم، تنهایی، نفرت و...

اگر این دوره ها طولانی و ازاردهنده باشه خیلی درد میکشه اما در نهایت ممکنه فکر کنه با این که بد بود اما او را قوی تر کرد.

در نهایت ممکنه نجات پیدا کنه و اروم بگیره

مشکلات حل بشه یا فکر کنه مشکلات را زیادی بزرگ کرده یا حتی مشکلات بزرگ دیگر تحریکش نکند.

بعد از مدتی هم شاید موضوعی دوباره پیش بیاد.

آیا واقعا این بار توانایی اش قوی تر از بار پیش هست؟

ایا درد هم به اندازه ما رشد میکند؟

یا چون آدم صرفا درد کشیده و رشد نکرده در چرخه ناجوری گیر افتاده و هر بار به همان کیفیت اذیت می شود؟

میدانم که بدجوری گیر افتاده ام و نیاز به کمک دارم.

یادم باشد این روزها بابت خیلی چیزها میشه شکر کرد اما یه چیزایی هم بدجوری پیچ خورده. و یادم باشد بالا و پایین داره و باید تو پایینها هم آدم باحالی بود و هی باتری خالی نکرد. دوباره شارژ میشیم دوباره رو میایم. سعی کنیم این رو اومدن با رشد کردن همراه باشه. تا پایین بعدی. 

۰ ۰

برگ درخت مو

شما بعد از چند سال زنگ میزنید به همکار نه چندان نزدیک بازنشسته تون بپرسید درخت انگور دارند برای برگ دلمه یا خیارشور؟

همکارای مامانم زنگ میزنند.

من باز هم فکر کردم یکی بعد این همه وقت لابد برای امر خیر زنگ زده.

این درخت انگور توی حیاط ما در طول این سالها از من بیشتر خواهان داشته حقیقتا.

۰ ۲

واریانس و بولدوزر

استاد کلاس آمار در جلسه اول بعد عید گفت عید چه زود گذشت. علت این که معمولا زود میگذره کم بودن واریانس روزهاش هست. یعنی همه ی روزها شبیه هم است.

خب برای من از موقع کرونا تا الان همه چیز واریانسش پایین اومده. کمتر اتفاقی مثل کرونا میتونست فعالتیهای منو به صفر برسونه و مثل یه بولدوزر زمین ِروزهارو صاف کنه.

بیشتر از یک ساله اتوبوس سوار نشدم و همین بقیه چیزهارو روشن میکنه.

۱ ۴

جزیره سرگردانی

سلام

انگار که در یک گردش یک ساله سرگردان بودم و حالا برگشتم درست روی نقطه اول اما حالم حال گذشته نیست. چیز دیگه ای هم که بشه گفت نیست. چند تا کار دارم که حالا اخر سال قسمت اعظمش میخوام جا بمونه توی 99. یکی مقاله ای که باید مینوشتم و دیگری اتاقی که بهتره مرتب بشه و سومی خودم. خودم با همه ی دغدغه ها، نگرانی ها، وسواس ها، امیدها، ترس ها و دایره امنی که تا 25 سالگی کافیه.

 

+ عنوان لابد از سیمین دانشور توی ذهنم آمده.

۰ ۲

روز ۲۲م قرنطینه

صبح هوا خوب و بهاری و خنک و َشبیه اسفند بود.

شب به یاد عمه هاجر، فکر کردن به جزییات او. شال بزرگ ترکمن، النگوهای پهن طلایی کمرنگ، نحوه‌ی بغل گرفتنش موقع روبوسی، یک ماه زندگی با او در خانه‌مان، صدایش، ترکی صحبت کردنش، پاکتهای سیگارش، خانه اش، شماره‌ی تلفنش، درد‌هایی که کمتر کسی می‌فهمید.

۵ ۴

روز ۲۱م قرنطینه

صبح یه خانم روی پشت‌بوم ساختمان روبه رویی با گرم‌کن فسفری نرمش می‌کرد. بین نماز ظهر و عصر یک دفعه صدای دهل از تو کوچه اومد. برای دقایق کوتاهی همه از پنجره‌ها تماشا میکردن. احساس می‌کردم اون دو نفر با دهل و سورنا؟ اون پایین آدم‌های بزرگی بودن. یک سری شیرینی محلی سرخ‌شده هم درست کردیم. این شعر رو دیدم؛

دوزخ شَرَری ز رنج بیهوده‌ی ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده‌ی ماست

خدایا ممنونم که حواست به من هست. کنار تو آرامم. بهت نیاز دارم.

۰ ۰

روز ۲۰ام قرنطینه

زیاد خوابیدم. تلگرام و اینستاگرام را قطع کردم. با مهمان کوچولو بازی های خسته کردیم که راضی بودم. ورزش کردم حس کردم ورزشم نسبت به تمرین‌های تلویزیون در حد گرم کردن هست ولی بازم شاید موثر. یاد این افتادم که میتونیم بریم پشت‌بوم و هوا بخوریم.

خدایا مرسی بابت کمک‌هات و به امید تو.

۱ ۲

روز ۱۹هم قرنطینه

جدی‌تر شدن موقعیت خطر.

۱ ۰

روز ۱۸هم قرنطینه

غیر وقت گذرانی با مهمون کوچولومون، یعنی بچه خواهرم که مامان باباش سر کار بودند، سعی کردم از اپلیکیشن‌های کتاب‌خوانی کتاب مجانی گیر بیاورم. صدایم کمی رنگ گذشته را گرفت و بعد مدت‌ها حمام رفتم اخر شب که اگر ماسک ماست و روغن زیتون نزده بودم باز هم نمی‌رفتم. رفتم و آن داخل و در میان کاسه های آب جوشی که روونه خودم میکردم جسمم التیام می‌یافت

۰ ۰

روز ۱۷ هم قرنطینه

احساس می‌کنم یک چیزی توی خونم پایین رفته. یک چیزی که دیوارها مانع ورودش شدن. شاید خورشید. دلم میخواد به حال خوبی که‌ میاد سراغم و نوسانیه چسب بزنم. دلم می‌خواد برنامه ای که ریختم رو ببرم جلو و کمی کارهای مورد علاقمو بیشتر کنم و ویتامین حال خوب به خودم تزریق کنم. دلم میخواد متعادل باشم. بله از خدا اینو می‌خوام.

۱ ۳

روز ۱۶هم قرنطینه

با این که اذعان میکنم از این بیماری وحشتناک و از تو خونه موندن آنچنان دلخور نشدم، اما به طور غیرمستقیم دست افسردگی و اضطراب رو گرفتم و تو اتاق تاریکشون نشستم. می خواهم برای خانواده ام هم که شده شادتر باشم اخر آنها فکر میکنند تحت تاثیر اخبار اینترنت هستم. اما بیشتر اینه که موقعیت بستر مناسبی برای نشستن در اتاق تاریک است. امروز کمی تمرین نوشتن زبان کردم و  با این که ساعت از نیمه شب گذشته میخواهم داستان کوتاه بخوانم. ساعت خوابم که تحت تاثیر کار و بار و دانشگاه نباشد فورا باز می‌جوید روزگار وصل خویش و من شب‌ها بیدارم  صبح‌ها خواب.

رفت و امد با خواهر و برادرها کم شده و مامان ناراحت است. من هم ناراحت و هم راحت هستم. از مهمانهای سرزده خودی راحت شده ام اما تماس‌های تصویری افتاده به گردنم.

میخواهم داستان کوتاه بخوانم بیشتر دعا کنم و از فردا اینستاگرام را ببندم  اگر طاقت اوردم. تا تولدم که شاید بتوانم عکس خوبی از خودم یا آن روز دست و پا کنم. شاید هم نخواهم کاری کنم. دنبال ایده برای خاص کردن روز تولدم هستم اما به شدت دست و بالم بسته است. بسته تر از همیشه. دوست داشتم کیک تولدم را خودم درست کنم و رویش را با گل تزیین کنم اما انگار که باید قید گل را بزنم چون ممکن است ویروس داشته باشد و با شوینده یا الکل قابل شست‌وشو و روی کیک قرار گرفتن نیست.

روی هم‌اسکرین گوشی‌ام یک عکس‌ از روزهای جلوی اینه‌ی باشگاه گذاشتهام.

۳ ۲

#قرنطینه

میخوام از سهمیه‌ عمرم واسه به کار بردن کلمه‌ی‌ "قرنطینه" استفاده کنم. فکر نکنم موقعیت دیگه‌ای پیش بیاد.

 

 

 

۰ ۲

مالتی کاراکتر!

سر کلاس مشاوره مدرس میگفت هر کدوم ما متوجه هستیم که داخل خودمون با چند آدم مواجه ایم. همه‌ی ما به نوعی چند شخصیتی‌ایم.
الان دارم به پیام‌های گوشیم نگاه می‌کنم و حس می‌کنم داخل پیام با آدم‌های مختلف، یک شخصیت متفاوت هستم:))

۰ ۲

aborted

امروز تو نمازخونه دانشگاه و سر ظهر شنیدم دانشگاه تعطیل شده. این یکی از عجیب‌ترین تعطیلی‌های تحصیلیم بود. سر ظهر در حالیکه دو تا کلاس رفتیم  دانشگاه شلوغه یهو کلاس‌ها تا آخر هفته، abort شد. حس عجیبی دارم. کمی ترس و بیشتر هیجان. مثل وقتهایی که حس نوستالژی زمان جنگ با عراق تو فیلمها میاد سراغت اما از طرف دیگه جنگ پر از خون خونریزی و تشییع جنازه و آسیب بوده در اصل.

۰ ۱

قورمه به جای قیمه

یک عادتی که پیدا کردم اینه که شب‌های امتحان جزوه می‌نویسم چون نوشتن رو از خوندن بیشتر دوست دارم و چون دلم میخواد از درس، نوشته هم داشته باشم. حالا یه صفحه مینویسم و به عنوان جایزه بیت آخر صفحه تقویم رو میخونم! دلم میخواد یه بیت پیدا کنم که استوری‌ش کنم ولی همشون زیادی سوز دارن و عاشقانه‌اند و من بیشتر فضاهای دیگه رو دوست دارم.

اما امروز جایزه‌های نفیس‌ دیگه‌ای هم داشتیم. مثلا اگه نوشتن همش تموم بشه فردا برای خودم دو تکه پیتزا و مرغ اسپایسی بخرم! اما آخر شب شد و باید بگم فردا رو با قورمه‌سبزی سلف سر خواهم کرد. این را هم بگویم بعد چند روز مقاومت بالاخره بیسکوییتی که برای برادرزاده ام خریده بودم را از کوله ام برداشتم و با ولع تمام خوردم و حالا مانده است بیسکوییتی که برای خواهرزاده ام خریدم. پایان اضطراب‌های غذایی‌.

۰ ۳
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان