قبول؟

آخرین ارائه این ترم رو دادم و نشستم سر جام. آخر کلاس پ گفت موقع ارائه‌ت به شین گفتم تو خیلی خوب از دانشگاه استفاده کردی و درس خوندی.. همانجا شین هم گفت عوضش بهش به اندازه‌ی ما خوش نگذشته!
راست میگفت؟ راست میگفت اما نتیجه گیری اشتباهی داشت. من خوب درس خواندم و آنها خوب خوش گذراندن اما این دو تا صرفا دو راه جدا نبودن ما هر دو کارمون رو ناقص انجام دادیم. من اگر درس نمیخواندم هیچ امکان نداشت بهم خوش بگذره و اونها اگر درس میخوندن هیچ امکان نداشت جلوی تفریح و شادیشون گرفته بشه. در واقع وضع هردویمان می توانست بهتر باشد.
از دوران دانشگاه (اگر این مدتی که باقی مانده است را حساب نکنیم) تنها زمانهایی که تنها بودم و درس میخواندم و چیزهای خوشمزه میخوردم رو دوست دارم. دلم برای هیچ چیز جز کتابخونه و تو دستشویی رژ زدن و تو تریا و نور ظهر هات داگ خوردن تنگ نمیشه. اما چیزی که از آن روزها مرا به فکر می‌برد این است که مگر چه کار باید می کردم؟ یا حالا در زمان باقی مانده چه کار باید بکنم؟
فکر می کنم جوابش رو می دونم.

پ.ن. حالا از وضع درس خواندنم چندان راضی نیستم اما قبول است قابل قبول است.
۱ ۳

تلاش های مذبوحانه

یکی از سخت ترین کارهای دنیا گفتن نمره‌ ی امتحانام به دوستمه. نمی دونم چه جوری پیامم رو  روانشناسی کنم که جمله ی 《بیست شدم》 تو ذوق نزنه و به نظر نیاد دارم پز میدم. (همین الآنم دارم پز میدم منتها به اراده ی خودم:)) ولی پیش دوستام واقعا پزی نیستم.)

۰ ۰

into the wild

این فیلم مثل یک آسمون آبی بود.

گاهی وقتا فقط با عملی کردن چیزی که تو ذهنمونه رشد می کنیم. بار دیگر فارغ از نتیجه.


۱ ۳

نیاز به مثابه کمبود

نیاز به دیده شدن چیزیه که در شخصیت بعضی انسان‌ها وجود داره رخنه کرده و حتی جدایی ناپذیره. مثلا بازیگرها یا مدل ها ورزشکارا گیمرها درس‌خوان‌ها یا حتی عکاس ها و نویسنده ها و نقاش ها. این افراد در خودشان نیاز به مورد توجه قرار گرفتن را دیده‌اند. این نیازِ به دیده شدن شنیده شدن خوانده شدن آدم‌ها یا حتی آثار آدم‌ها حتی اگر تنها برای یک نفر باشد یکی از عجیب ترین خواسته های بشره. چنین چیزی میتونه تمام دنیای آدمی رو ببلعه زندگی رو از آدم بگیره. این رو همه می دونیم حتی شاید به نظرمون بیاد این حس بیشتر از نیاز، یک جور کمبود یا عقده‌ی توجه باشه. به نظر من چه خوبه این نیاز رو اگر در آد‌‌م‌های اطراف‌مون یا حتی در خودمون دیدیم بهش ارزش بدیم باهاش دوست باشیم و فکر نکنیم لزوما باید حتما عاری از به دست آوردن توجه هر کسی بود. موضوع خوب پیدا کنیم مخاطب خوب پیدا کنیم و در طول این نیاز خودمون رو رشد بدیم. مثل یک بازیگر یک مدل یک بلاگر..

۰ ۳

توصیف دقیقی از حال

از پرس امتحانا اومدم بیرون و حالا توی خونه راه میرم و با هندزفری آهنگ پشت آهنگ دود می کنم و ترد نمکی که خیلی شورتر از حالت عادیه می خورم. هر از گاهی چیزی یادم میاد و گوگل می کنم. من این جوری توقع دارم به نتیجه ی مهمی برسم. و می رسم؟
۰ ۴

younger than me

آیا واقعا رابطه داشتن با کسی کوچک تر از خودم کار اشتباهیه؟ قبل از این که جواب این سوال رو پیدا کنم به او نشون دادم هیچ علاقه ای به آشنایی ندارم. خوب می دونم متوجه شد. حالا مرا تنها وقتی حواسم نیست نگاه می کند و وقتی مچش را می گیرم یک جوری که از من متنفر است و من هیچ چیزی نیستم، بر میگردد سمت باقی منظره ها!

چرا؟ اینو نمی دانم از خودم بپرسم یا او.

۰ ۴

از دوشنبه صبح ۱۴ ژانویه ۲۰۱۹؛

یک صبح ژانویه دیگر پشت میز کاری رو به پنجره های بزرگ که به دریا باز میشوند. خالی از سکنه و خالی از هر چه جز کرانه های آبی.

۱ ۳

غلظت ماچ هایتان

یکی از چیزهایی که تمام این چند سال با آن مبارزه کرده ام استفاده از ایموجی عاشقانه نا به جاست. من عاشق این شکلای ریز هستم و استفاده های جدید ازشون و دیدن چیزهایی که کسی بهش اونقد توجه نکرده. اما نمی تونم موقع تشکر کردن قلب و گل  بوس بزارم. با این که همه جا سعی می کنم اخلاق گندم را پشت در جا بگذارم اما نمی توانم خشک برخورد نکنم. آخر توجیهی ندارد مثلا من یک فایل درسی برایتان می فرستم و شما جواب میدهید مرسی عشق با بوس و چشم های قلبی؟!

من هم می گویم خواهش میکنم. و بعد که این خواهش میکنم خودم را برای خودم می خوانم فکر میکنم پیام از طرف یک آدم سنگی تایپ شده است در صورتی که منم! منی که حتی این قلب  را هم جدی می گیرم و بهش فکر می کنم و از طرفی از همه ی غلظت های نا به جا فراری ام.

۱ ۵

فارغ از نتیجه

تنها احمق‌ها هستند که تصور می‌کنند می‌توانند جهان را تغییر دهند و تنها همان‌ها هستند که موفق می‌شوند! (سلام استیو) باید بگویم تو گیر و دار سال آخر کارشناسی یکی از این احمق ها به پستم خورده و مرا وارد پروژه ای علمی تحقیقاتی تخیلی نامعلومی کرده است. با این وجود هیچ دلم راضی نیست که او را با نه گفتن خود برنجانم یا بدقولی کنم. همین موضوع مرا تا پای تحقیق میدانی  از داروخانه های شهر کشاند و نهایتا باعث شد بعد از چهار مرتبه استفاده از وسایل نقلیه عمومی در یک روز، سرماخوردگی ام عود کند و دو شبانه روز تب عایدم شود و آخرش با خون دماغ توی خواب و خدا می داند چند مسکن نیمه جان رها شوم. از آن طرف موضوع تنها نشکستن دل این آدم نیست خودم هم کمی احمقم و نمی دانم تا چه اندازه می توانیم موفق شویم. هر چند کارهای مهم تری دارم اما تجربه ها جدید کمی به وسعت فکرم اضافه می‌کند. فارغ از نتیجه.
۰ ۲

برای هم پینگ پونگ کنیم؟

امروز برای ترم بعد تنیس خاکی برداشتیم بدون آنکه راکتش را تا به حال از نزدیک دیده باشیم. یا زمین ش را. یا آن آدم های خوش تیپ بدون دغدغه ی تویش را. ثبت نام کردیم فقط چون میدانستم میم تنیس خاکی دوست دارد. من می خواستم روی میز باشد. در اتاقی جعبه ای چیزی با راکتهای کوچک و توپ های کوچک ورزش های کوچک بکنیم. اما گفتم تنیس خاکی باحال تره اگه سخت نباشه و اون هم در حالی که دنبال زمان مناسب برای تنیس روی میز میگشت تصدیق کرد که خاکی بهتره! میم آدمی است که نشان نمیدهد چقدر تنیس خاکی برایش جذاب است چقد بیشتر دلش آن را میخواهد تا دم نرسیدن بهش می رود حتی تا خود نرسیدن، تا جایی که من باید یادش بیاورم که سخت بگیر و اصرار کن بهم.

۰ ۴

این ما

نمی توانیم یک جا بنشینیم و به سادگی از خودمان مستقیما جویا شویم که احتمالا میخواهیم با زندگی حرفه ایمان چه کنیم. این 《ما》عقب نشینی می کند، سکوت پیشه می کند و زیر عدسی تحلیل هایمان تکه پاره می شود

شغل مورد علاقه؛ دو باتن

۲ ۳

بمب، یک عاشقانه ۳

مدرسه

و پرجسارت ترین قسمت فیلم.

حال و هوای دانش آموزان و معلمان داخل آن. مشکلاتشان، دغدغه هایشان. بمب گذاری های بی امان، تغییراتی که در آن چند سال آدم ها را عوض کرد. نبود دستگاه پلی کپی در مدرسه، شعار های مرگ بر امریکا بر دیوار ها و زبان ها، و کتک محور بودن تعلیم و تربیت.

مهم تر از هر چیز دانش آموزانی که از دل این سیستم معیوب با بارقه های خوبی بیرون می آیند. عشق را بدون راهنمایی می بینند و هر لحظه چیزی برای زنده باد گویانه زیستن دارند.


۰ ۰

بمب، یک عاشقانه ۲

چیزی که در دو دوره یا حتی هر دوره ای در پس روابط انسانی نم می کشد و درد های تازه و نه لزوما موثر می آفریند؛ حرف نزدن.

روند فیلم گویا نشان می دهد این تنها حرف نزدن بود که موضوع رابطه ی یک زن و شوهر را پیچیده کرد

جایی از فیلم که در پس لیلا حاتمی قاب عکس برادر مرد از آینه مشخص بود و آن سو که پشت پیمان معادی تصویر نقاشی شده ی انسانی در تاب آغوش و آن بالا جنگ، بمب هایی که بالای سر آدم ها بدون آن که مهم باشد چه کسی را نشانه می گرفتند.آدم ها و درونیات و وضعیت هایشان در کنار هم.

لیلا حاتمی مانند فیلم چیزهایی هست که نمی دانی که به گوش علی میگفت علی یک چیزی بگو یه چیز بی ربط بگو در طلب و نیاز دانستن است. دانستن چیزهایی که بود و باید می دانست. آن جایی که چراغ ها را خود خاموش می کند تا گفت و گو آسان تر باشد.

و بار دیگر شاید حتی مهم تر از حرف نزدن موضوع بلوغ در گذر زمان است که یک باره انسان ها را به حرف می آورد و بر چشم آن ها عینک مناسب تری می گذارد.

این که مرد (اسم پیمان معادی را یادم نمی آید) بعد از تغییر فکرش و به تبع آن روحیه اش مشتاقانه کراوات دامادی را سر گل فروشی درست میکند نشان می دهد حال خوب یک جامعه از حال خوب تک تک مردمان آن جامعه می آید و همان که بنی آدم (به محض این که حالش خوب باشد) اعضای یک دیگرند حتی اگر یک شب بیشتر از بمب باران خانه شان نمانده باشد.

۱ ۳

بمب، یک عاشقانه ۱

ساعت ده و ربع صبح مرا جلوی سینما پیاده کرد. میم از دور مشخص بود. تنها او جلوی سینما بود. بلیط سینما خریدیم. (با تخفیف دانشجویی!) و وارد شدیم بهترین جای سالن بزرگه نشستیم و فیلم شروع شد...
فیلم سرشار از نماد بود. نماد های دوران جنگ و نوستالژی دهه شصتی. چیزی که در اول کار احساس کردم (با این که هیچ حقش نیست با چنین چیزی شروع کنم) این بود که اگر به آن سال ها می رفتیم اینقدر نماد نمی دیدیم. مثلا هر جایی که جای خالی داشت جانوشابه ای کوکاکولا یا دکه ی تلفن زرد گذاشته بودن. فضای آنارشیستی خاصی حاکم بود که اتفاقا یکی از چیزهایی بود که فضا را قابل باور می کرد. شلوغی و لزوما نبودن زیبایی های بصری در صحنه. فیلم محدوده ی رنگی خاصی نداشت یا شاید من متوجه نشدم.  مثلا اگر بگویید شب های روشن؟ می گویم سبز ( آن هم تنها نوعی از سبز)  یا اگر بگویید چیزهایی هست که نمیدانی؟ می گویم آبی. اما اگر بگویید بمب، یک عاشقانه؟ من می گویم شلوغی و میله!


بعدا نوشته شد؛
بمب، یک عاشقانه؟ آجری

۱ ۱

it is money

به خودم قول دادم این دفعه که پولی گیرم اومد حتما در اولین فرصت خرجش کنم! علی رغم این که من آدم کم خرجی نیستم (شاید هم هستم) اما باید گفت نسبت به دست آوردن نیازهام مقاومت میکنم.
و از آن طرف هدفم اینه‌ که مزه ی رسیدن به چیزی با تلاش خودم را حس کنم منظورم پولی هست که حاصل تلاش خودم باشه.
مسابقه ی دانشگاه رو که شرکت کردم گفتم حتما جایزشو (اگه رتبه بیاریم) تبدیل به یک شی خواهم کرد تا هر بار یادش بیفتم و جلو چشمم باشه و بهم حس خوبی بده.
۰ ۳
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان