بی چشم‌داشت

همیشه سعی میکنم بهترین و نزدیک ترین حرف‌هارو نسبت به احساسم بزنم. و البته جدیدتریناشونو. و البته اینجا از همه جا بی پرده‌تر! حس جدیدم این روزا نسبت به نتیجه‌ گرفتنه... همیشه محکم گفتم خوب بودن نتیجه خوبشو نشون میده. دیر یا زود.

 ولی الان به شک افتادم.. شک این که اینا همش برداشت های ماست.. شک این که شاید ما قرار نیست به نتیجه‌هایی که انتظار داریم برسیم.. شک این که شاید یک سری اتفاقات‌ مستقل از ما هستن......و دور از خوبی‌ها و دست روی چونه‌هامون.

گفتن این حرفها برام راحت نیست مسلما زندگی تو یه دنیای بی قانون خیلی سخته و ناامنی ترس مشترک همه‌ی انسان‌هاست.. خدا و کارما به ما امنیتی رو که نیاز داریم میدن...

ولی در مورد این روزها میخوام بگم بدون چشم‌داشتی به نتیجه سعی می‌کنم خوب باشم. سعی میکنم خوب باشم چون خوب بودن سلیقه‌مه چون خوب بودن انتخاب منه برای راحت تر خوابیدن و راحت‌تر گذروندن و راحت‌تر صحبت کردن با خودم و شنیده شدن حرفام... خوب بودن برای خوب بودن و به خاطر امتیازهای انحصاری خودش.بی‌چشم‌داشت.؟.

۲

مرا بنواز..

الهی،

به فضل خویش مرا بنواز

و به عدل خویش مرا مگذار

رو حساب تفاوت

قبل‌تر تلاش می‌کردم در خودم نسبت به بقیه آدم‌ها تمایز ایجاد کنم. نوع موسیقی که گوش میدادم نوع غذایی که میخوردم نوع عکس‌هایی که میگرفتم یا جمع میکردم نوع علاقه ام به هنر نوع علاقه‌ام به آدم‌های دیگر، نوع درس خواندنم.. همه چیز در سال‌های پیش. مهم بود دیگران بدانند متفاوتم. برای خلق تفاوت‌ها برنامه داشتم و برای این نمایش‌ها می‌مردم.


حالا نه. میشه گفت از زمان رفتنم به دانشگاه این اتفاق افتاد. بودن در جمع آدم‌های مختلف به من نشون داد واقعا تفاوت هایی که میخواستم را ندارم اما مسئله ترسناکی وجود داشت من شبیه هیچ کدومشون هم نبودم. و این بار لازم نبود تلاش کنم و این بار لازم نبود کسی این تفاوت‌ها را ببیند. خودم میدیدم و این کافی بود چون بیشترین چیزی که نصیبم شد رنج بود و سرگردانی. من مثل اکثر دخترهای اطرافم نبودم حتی مثل اکثر پسرهای اطرافم هم نبودم. پس برای همین دوست صمیمی کسی نشدم و خونواده و کل نظام‌های تعریف شده صد سال نوری‌ از من دور شدند.

حالاتر فکر میکنم این تفاوت در من یک مبارزه که نه، روزی صد مبارزه درست می‌کند من از خودم از شیوه‌ی تفکرم از نوع نگاهم و از حرف‌هایی که از مغز دوست‌داشتنیم میاد راضی‌ام. فکر میکنم اگر این تفاوت و روحیه را نداشتم همواره چیزی  را در زندگی گم کرده بودم‌. این تفاوت شاید همان معنای زندگی من است. پس آغوش باز به سختی‌هاش.


*از خوبی کسانی که در مطلب پیش صحبت کردند خیلی ممنونم. توضیح دادن برام مثل یک بار صد کیلوییه. ولی همون چیزایی که خودتون حدس می‌زنین. فقط باید رو خودم خیلی سرمایه‌گذاری کنم.
۲

اگر پامو از خط بزارم بیرون..

واقعا نمیدونم اینکه در این مکان بگم خیلی خسته‌م و بزارم برم، خستگی پشت در اینجا میمونه و از من جدا میشه یا نه. می‌دونم معلومه که نه. اما احتیاج دارم لاقل یک نفر صدای منو بشنوه. این صدایی که توی یک تن تبعید شده گیر کرده. شاید من در زندگی قبلیم یک شاهزاده‌ی انگلیسی با جوراب های بلند سفید نبودم شاید یک برده سیاه‌پوست بودم که حتی یک بار هم سرش رو از مزارع پنبه بلند نکرد. این خط‌ها و مرزهای بیهوده‌ی زندگی منو کی کشیده‌. بحث سر یک عمر ناجور زندگی کردن نیست چون میدونم این اتفاق برام نمیفته. ترس من اینه که میدونم اگر کاری نکنم ممکنه مثل یک اسب وحشی همه چیزو حتی خودم رو یک باره نابود کنم.
۴

اینجا خاور میانه است

جایی که زمین‌های بایر را باید بیل زد
تا چاه نفت سبز شود
تا شرکت‌های نفتی
برای ما خانه‌های شرکتی بسازند
و بشکه‌های خالی نفت را
برای استحمام بچه‌های‌مان
در میدان اصلی شهر قرار دهند


پوریا عالمی

۱ ۲

امید

تو دلم هر چند وقت یک بار جوونه میزنه. دلم میخواد خدا کمک کنه خوب زندگی کنیم دور هم. این که گفتم دارم با آدم‌ها به نتایج خوبی می‌رسم به خاطر همینه. دارم سعی میکنم قبول کنم همه رو.. دارم سعی میکنم به همه‌ی آدم‌ها حق بدم. دارم سعی میکنم ناراحتی‌مو جدا کنم از تغیرات دیگران. این معنی‌ش این نیست که همیشه حالم خوبه و خوشحالم معنی ش اینه که یه کم رها کردن زیباست. تو دلم جوونه زده  این مدت. خدا خودش مراقبت کنه ازش. فکر کنم خیلی لازمش دارم.

۲

دوقطبی های دور و بر!

خب من این چند ماه گذشته مجبور بودم با یه هم کلاسی که به هیچ وجه تعادل روانی نداره بیشتر در ارتباط باشم. تا به حال آدم نامتعادل دیدین؟ حتما دیدین! تا به حال از حجم نامقعولی و نامتناسبی رفتارهاش (حتی محبتاش) سوپرایز شدین؟ حتما. میخوام بگم من هم آزمون و خطاهای مختلفی رو طی‌کردم که دیگه از رفتاراش تعجب نکنم اما هنوزم منو با غلظت‌های غلطش سوپرایز میکنه. سوپرایز میشم اما ناراحتم نمیکنه دیگه چون برای خودم یه خط قرمز کشیدم که از یه حدی آمپر صمیمیت‌مون نره بالا و انصافا نمیره بالا. ناموزونی ها میاد و میره و منم فقط از خودم مراقبت میکنم.

۰

627th

از روز ِضربه به سرم دیگه بهش جدی فکر نکردم. دیگه اهمیتشو برام از دست داد. قبلش فکرم مشغولش بود. حالا دیگه ازش خوشم نمیاد. دیگه اهمیتی نداره برام. به همین سادگی آدم‌ها میافتن از سر آدم‌ها. آدم‌های موقت و درگذر.
۰

625th

the key is to embrace the pain

۱ ۱

624th

حس می کنم تا اخر عمرم نوجوونم. نه نوجوونی که همه چیزو تجربه میکنه و خوشحال و سبکه. بلکه نوجوونی که چیزی حالیش نیست.
۲

622th

همیشه وسط فرجه ها چی کار میکنم؟ از خودم فیلم می‌گیرم.

۱

یک روز همراه با زیباشناسان چاقو به دست

نشستم و عکس‌ و فیلم کارهای متخصص پوست امروزو که از اون مردای پخته‌ی جنتلمن و مهربون بود و دلمو برد، نگاه میکنم. بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم تا الآن برای هر چیزی یه نیمچه عمل زیبایی اختراع شده! و شاید چقد ایده هنوز برای پیشرفت وجود داره. من فکر میکنم شاید اگه شجاع بودم و وقت داشتم و یا پول، میزدم خیلی شیک این صورتو از نو میساختم مثلا زاویه دادن به فرم صورت یا لیفتینگ. با اینکه فیلم‌های همشون وحشتناکه ولی خب برای تنوع خوبه! البته منظورم اون چیزی نیست که همه جا سرش بحثه. این که چرا همه آدما شبیه هم شدن! منظورم خوب شدن طبیعیه! خلاصه از هر چی خوشم بیاد راحت میگم مثلا از کک و مک های صورت‌ها خوشم میاد دلم میخواد باشه. از منافذ پوست خوشم نمیاد پس دلم نمی‌خواد. بعضی وقتا پیش میاد که آدم چیزای زشت صورتشو دوست داره. مثلا من دماغم اگه عمل لازم داشت شاید هیچوقت نمیکردم چون کلی ادم بامزه با دماغای منحرف دیدم و برام جذاب بودن. ضمن اینکه هممون به صورتامون و چیزی که سالها بودیم وابسته ایم و تصمیم برای تغییر دادنش سخته کمی. خلاصه همه چیز از زاویه نگاه و سلیقه‌س.

۱

621th

احساس میکنم دارم با آدم‌ها به نتایج خوبی می‌رسم.
۴

620th

از فیلسوفا خوشم میاد به همین خاطره که از فیزیکدانا هم خوشم میاد.

کمی غفلت

◉ پیامبری از خدا خواست غفلت را از بنده‌هایش بگیرد. گفت دوست دارم بنده‌ها حتی لحظه‌ای از از تو غافل نشوند. خدا قبول کرد و غفلت را از بنده‌ها گرفت.
انسان‌ها فوج فوج کفن پوشیده به قبرستان سرازیر شدند و قبر کندند و برای مرگ لحظه‌شماری کردند. 
آن پیامبر به خدا گفت: خدایا چه خبر است؟ این مردم دیگر هیچ کاری نمی‌کنند! حتی غذا هم نمی‌خورند و فقط کفن‌پوش منتظر مرگ نشسته‌اند. 
خدا گفت: همین است. دیگر کاری نمی‌ماند که انجام دهند. کمی غفلت لازم است که آنها هم به کارهایشان برسند.



پ‌ن: در هنر آثاری را سراغ دارم که قدرت این را پیدا کرده‌اند که همه‌چیز را برای انسان بی‌اعتبار کنند. این آثار انسان را به کفن‌پوشان این داستانی که روایت کردم شبیه می‌کنند. 
یادم است وقتی آتش بدون دود نادر ابراهیمی را خواندم تا مدت‌ها چنین حالی در من وجود داشت. صبرم زیادتر شد و مهربان‌تر شدم. حرص نمی‌خوردم و حرص نمی‌زدم. 
رمان موش و گربه‌‌ی گنترگراس،  رویای مرد مضحک داستایوفسکی، هشت‌کتاب سهراب سپهری،  هایکوهای ژاپنی، فکر کردن به تاترهای مدرسه‌ای در نوجوانی، همه‌ی تابلوهای ماتیس و پیکاسو و ونگوگ، شعرهای بیدل، پیرمرد و دریای همینگوی، خواندن مقالات سایت  فلسفیدن دات کام، شنیدن ماجرای زندگی عباس کیارستمی بیشتر از فیلم‌هایش، گوش‌دادن به حرف‌های میرزا اسماعیل دولابی، شنیدن آن خواب‌ها مثل قرص روزی یک‌بار، پیاده راه رفتن و نقاشی کشیدن در خیابان ، به  من حالی شبیه‌به حال آن کفن‌پوشان بیکار می‌دهد و من را از زندگی می‌اندازد.
از صفحه اینستاگرام/تلگرام mirzaahamid




شما هم به این حالت فکر کنید و برام بگید با چه کاری این احساس رو تجربه کردید؟
۴ ۲
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان