فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن

آخرین مطالب

                                                 آبی ِِ عجیب

* حرفهای کوچکم در کانال است و عکسها و موزیک..

فراکنده **

ما همواره می خواهیم در آن ِ واحد کارهای زیادی بکنیم، از هیچ امکانی نمی گذریم و می خواهیم تمام گزینه ها را همزمان در اختیار داشته باشیم. اما این امر به سادگی می تواند موفقیت ما را نابود کند. یک راهکار تجاری باید به طور ویژه در مورد چیزهایی باشد که نباید درگیرشان شد. استراتژی زندگی خود را مثل استراتژی یک شرکت بنویس: کارهایی را که نباید در زندگی بکنی بنویس. به بیان دیگر، تصمیم های حساب شده ای بگیر تا برخی چیزها را کلاً نادیده بگیری و وقتی شرایطش پیش آمد، طبق لیست نبایدهایت رفتار کن. این کار نه تنها تو را از افتادن در گرفتاری حفظ می کند، بلکه زمان تفکر زیادی هم برایت نگه می دارد. یک بار خوب فکر کن و تصمیمت را بگیر سراغ چه چیزهایی، حتا اگر فرصتش بود، نروی. بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتا اگر به نظر برسد چرخاندن دسته در بسیار ساده است.

(هنر شفاف اندیشیدن - رولف دوبلی)


کارهایی که نباید دنبالش رفت مثل چی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۵۹
فراکنده **

هر سال یک روزی هست که متوجه میشم میشه تو خونه آستین کوتاه پوشید و سرد نشد! امروز فصل جدایی هوای سرد از هوای گرم بود. قطعا مهم نیست روزهای بعدش هم چقد برف و بارون بیاد.

این روزا بالاخره کتاب بار هستی میلان کوندرا رو میخونم رسیدم به فصل "تن و روان". تا موضوعشو فهمیدم از ذوق کتابو بستم! همیشه که از فیلم کتاب یا پیام آدم خاصی به هیجان اومدم فوری رها میکنم و تو هر جایی که هستم و تو هر محیط و موقعیتی که قرار دارم یه کم دور میزنم!


الان دیگه شبه و شبها دیگه وقت داستانه و مهم نیست روزها چی. با این فکر و برنامه جزوه درسیمو از رو میز پرت میکنم رو تخت تا بعد از مسواک زدن برای خوندنش آماده بشم. این حداقل مجازات ادمهاییه که تو عید برای خودشون برنامه درسی منظم و روزانه میچینن در حالیکه میتونن نچینند!


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۷
فراکنده **

متوجه شدم اگه اخر هر شب کتابایی که برداشتمو بزارم سر جاش، اتاق مدت بیشتری قابل تحمل میمونه! این روزها با آغوش باز پذیرای مهمانها و مهمانی رفتنها هستم و برعکس سالهای گذشته نه تو کارم نیست..  قدردان شدم و به دلایلش که فکر میکنم کمی گیج و مقدار کمتر اما عجیب تری غمگین میشم!

الان دیگه شبه و شبها دیگه وقت داستانه و مهم نیست روزها چی. دیشب درست وسط مدرسه ی بیمارای مبتلا به سل که جای تاریک و نموری بود! خوابم برد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۳
فراکنده **

به حرفایی نگاه میکنم که ان شب زدم. به روز بعدش و دور از دسترس شدن دوباره ی احساساتم و همینطور به قدرتی که لحظات سخت به آدم میدهد تا دقیقا ان چه نسبت به آدمهایی که دوستشان میدارد بگوید و مثل قبل نگاهش به روی دستها نماند.

به بالا و پایین های زندگی نگاه میکنم و به اینکه حالا میدانم هیچ وقت هیچ چیز توی زندگی قوی تر نکرده است مرا.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۲
فراکنده **
روزها کار،
شبها فکر.
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۸
فراکنده **
وقتی یه سال بزرگتر میشم و بلافاصله روز بعدش سال تحویل میشه آدم خودشو تو لحظه هایی میبینه که شاید همش بی معنان و این بی معنایی مثل یه سیاهچاله همه چیزو با خودش میبره تو تاریکی. همه چیزو به جز تمام خنده ها و خوشی ها و آدمهای مهم زندگی مون. خوشحالم که با وجود همه ی نگرانی ها مخصوصا از تغیرات خودم، باز هم به همین نصفو نیمه هاییم که هست امیدوارم. نگاهم به آسمونه و قلبم محکم.

* نی لو، حامد، پرستو، سیلاک، هوپ، نامیرا و وال کوهان دار و همه ی شما خوبهایی که میدونم هستین یا نمیدونمتون سالتون خوب باشه. بشه نقطه عطفی تو خوشبختی تون.
۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۰
فراکنده **

از ده کاری که برای نودوپنج نوشتم تنها به دهمی رسیدم.

شاد بودن!

فکر میکنم شاید ان موقع برای رند شدن تعداد کارها و رسیدن انها به ده، بعد از نوشتن تمام هدفهای ممکن اینو هم نوشته باشم! و همچنان فکر میکنم چطور به هیچکدوم اهدافم  نرسیده ام و الان جلوی شاد بودن با لبخند باز تیک سبز میزنم! 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۹
فراکنده **

کلی لباس خریدم و تمامشون ساده تر و خیلی گرونتر از اون چیزی هستند که حساب میکردم.

مثل همیشه ملاکهای کلیشه ای مهمونیهارو یادم رفت و بیشتر شبیه مدلهای بیرونی و دانشگاهی و راحت طوری گرفتم! آخر هر کدومشونم یکم پشیمون شدم و حتی دلم گرفت! دچار مینیمالیسم های تیره شدم در حالیکه تو دلم پر از گل و مرغ و رنگ و لعابه ! تو دلم یه پیراهن سبزه با طرح تموم برگهای دنیا

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۵
فراکنده **

زندگی کوتاهه ینی اینطوری زیاد گفتن.. از همین موقع شب ظرفها و اشیایی که خیلی دوست دارید از تو جعبه ها در بیارید و بزارید جلوی چشم..   یه دستمال خیس کنید برگهارو دونه دونه سبزتر و براق کنید.. گرونترین عطرتونو به قدیمی ترین و راحت ترین لباس تو خونه تون بزنید و هی شانه تونو بو کنید  و موقع خواب اجازه بدید ذهنتون هر کجا دوست داشت آشیانه کنه بدون این که اذیتش کنید و بگید چرا اینجا!  ذهن چیزیه که بدون دخالت ما جای خوب میره.. رو شونه ی رویاهای خوب چشماتونو ببندین و به هیچ چیز چیز فکر نکنید

این روزها هر کی با خودش به صلح رسیده باشه کلاهش رو هواست!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۰
فراکنده **

یک نفر دم عید کتاب رمان تازه شروع کرده ام را که از کتابخانه گرفته بودم و کلی آماده اش شده بودم با بدجنسی رزرو کرد و من نتیجتا مانند اغلب اوقات پس از خداحافظی با مکان و زمان دانشگاه بار دیگر پای در خیابانهای ان نهادم و تصمیم گرفتم چنانچه خشمم فروننشست طوری کتابو رزرو کنم که فرد مذکور  ناشناس مجبور بشود کتاب را چهاردهم سال جدید پس بیاورد! 


..اما دل خوش کرده بودم به کتاب داستان خارجی جلد صحافی شده ی سبز رنگ قشنگ قدیمی. صفحه ی پاره و پوره ی اول ان را باز کرد و خط اول آن را خواندم که دیدم یک نفر با خودکار آبی بالایش نوشته "ایزولدا میمیره!"

چقد این کار فرد ناشناس از نظرم نامردی باشه خوبه و کافیه!؟ فکر کردم کتابو نخونم تا شاید اسمش یادم بره بعدها و بدون اینکه یادم بمونه اخر داستان چی میشه بخونمش..اما خب کافیه اینکارو بکنم تا صبح هر روزی که از خواب بیدار میشم اسم داستان از اولین چیزهایی باشه که بیاد تو ذهنم.. حالا شما اگه جای من بودین میخوندین؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۴
فراکنده **

کوهن گوش میدهم و به دویدن زن و مردی در کنار هم در پیاده روی خیابان رو به رو نگاه میکنم بار دیگر صفحه گوشی ام را روشن میکنم. فقط پنج دقیقه از فیلم اکران شده عقب هستند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۲
فراکنده **

پیاده رو و قدم زدن در میان زنان و مردان غریبه و دویدن لابه‌لای عطرهای تابستانی و زمستانی شان و لیوانهای ذرت مکزیکی و ویترینهای لباس و دخترکان کلاه صورتی٬ به ناگاه صدای زنگ موبایل مرد غریبه آلارم صبحگاهی روزهای مدرسه باشد.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۵
فراکنده **

اگر مثل من کتابو تو اتوبوس باز میکنید و به بیرون خیره میشین حواستون باشه داستان جدید موضوعش چیه و موقع برگردوندن سرتون با صورت بهت زده بغل دستی رو به رو نشین

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۲
فراکنده **
بیشتر از هر دوره ی دیگه ای از خودم خوشم اومده و دارم هر لحظه بهاشو میدم. تصمیم گرفتم این بها رو از این به بعد تمام و کمال تر هم بپردازم و شخصیت اجتماعی م رو به خود واقعی م منطبق کنم.  در کنارش شاید منتظرم ببینم چه کسانی در انتها برایم باقی خواهند ماند.
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۷
فراکنده **

تو پیاده رو یک سطل تنها بود که وقتی چشم بهش افتاد از توش آب بیرون پاشید .. بی دلیل. سحرآمیز.. گذاشته بودند آب لوله ی پشت بوم مغازه بریزه توش.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۸
فراکنده **