جزئیات امروز صبح

صبح نیم ساعت دیر رسیدم سر کلاس.. خواب موندم؟ نه. تازه موقع برگشتن از مسیر فهمیدم چقد پیاده راه رفتم. اونم تو سرماه. همه جا بسته بود و من از بدبیاریم کلی تعجب کرده بودم و لج کرده بودم و هی میرفتم به جای بعدی که سراغ داشتم. یک جا که همیشه داشتن، نداشتن و مرد حاضر بود قسم بخوره هیچوقت نداشته  یک جا رو پیدا نکردم یک جارو از دوور نگاه کردم و زورم اومد چهار قدم بیشتر برم و یک جا بسته بود و یک جا گفتن هشتو نیم میاد... بالاخره رسیدم دانشگاه. با سر وضع خسته و شل و ول اصن دوست نداشتم وسط کلاس برم تو. این ویژگی منه. تو راه کلی با خودم حرفهای عصبی_فیلسوفی_طنزی زدم. تو سالن از پنجره کوچیک در هیچی دیده نمیشد رفتم تو و دیدم کلاس تاریکه و یکی داره کنفرانس میده. تا نشستم همه تشویقش کردن و چراغها روشن شد و استاد از یه صندلی نزدیکای من بلند شد و کلاس درسو رسما شروع کرد. کنار دستیم با خنده گفت چه دیر! یا همچین چیزی.. با خوشحالی نگاه کردم و خندیدم و تو دلم تعجب کردم.

۶ ۵
moon light
۰۷ آذر ۲۰:۰۴
کافیه عجله داشته باشی اونوقت همه چی دست به دست هم میده تادیربشع

پاسخ :

دقت نکردم ببینم اینطوریه یا نه
pary daryay
۰۷ آذر ۲۰:۱۶
(((-:دیررسیدن بهتراز نرسیدن عست

پاسخ :

در این جا هم بله :)))
هوپ ...
۰۷ آذر ۲۳:۵۴
توی برگشت بالاخره پیداش کردی یا نه؟

پاسخ :

نرفتم لازم نداشتم
👒فیـــــروزه بانـــــو👒 :)
۰۸ آذر ۱۱:۳۶
میخواستم بپرسم بعدکلاس
رفتی دنبال اون چیز
ک دیدم ظاهرا دیگ نیاز
نداشتی😃

پاسخ :

رفت هفته بعد ;)
ree raa
۰۸ آذر ۱۲:۵۲
نمیدونم چرا با چند جمله ی اخرش اینقدررررررررررر حالم خوب شد:)

پاسخ :

:)
ملیحه کی پور
۰۸ آذر ۱۷:۴۰
تموم مزه ی دانشجو بودن
به اینه که دیر برسی سر کلاس...

پاسخ :

:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان