فکر های او.

اون میتونست با چشمها حرفاشونو از لا به لای نقابها بخونه و هیچی نگه. فقط هرروز کمی ناپدیدتر بشه. فقط کمی کمتر اهممیت بده و هرروز  کمی کمتر حرف برای گفتن داشته باشه.

با این همه فکر میکنه مشکل از خودشه. چون انسان است و کم و کاستهایش! و او فکر میکرد خودش هم یک انسانه

۱
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان