هر رازی که فاش میکنی یک ماهی قرمز میمیرد

پشت نیمکت اون باغه یه جای ساکت بود که حس عجیبی داشت. به اونجا تعلق خاطر گرفتم و دلم خواست تا زمان نامعلومی اونجا راه برم و بنشینم و بخوابم. تو شلوغی تعطیلی ها و پیک نیک های مردم و هیاهوی بچه ها، اونجا خلوت ترین و گمشده ترین و بهشت ترین بود.

 بود تا برگشتم سمت نیکمت و در موردش حرف زدم!

۵
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان