فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

نگاهی اجمالی به وجب به وجب یک سلول

مثل مربی ای که حوله گرفته رو به شاگردش و مدام تو گوشش میخونه تمام سعی تو بکن.

۳

زمانی که یک اثر هنری بودم

در  میان امتحانها،

کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم امانوئل اشمیت را میخواندم و

به برگ های درختا نگاه میکردم. میپرسیدم کدامشان ترجیح میدهند کشته شوند و در عوض در پروژه درسی من زندگی جاودانه پیدا کنند.

۵

چیزی در زندگی

چیزی هست به نام نیروی زندگی.
شما میدانید چه میخواهید. میدانید چه کار باید بکنید. میدانید چه چیزی حالتان را خوش میکند. خوشحال میشوید. سور و سات میکنید رو موهایتان گل میزنید و صدایی از درون دلتان کل میکشد. میدانید چه کنید تا همه چیز بشود یک زندگی قشنگ ولی.

ولی بلند نمیشوید گلدان سفال آبی را بیاورید دم پنجره. بلند نمیشوید کاغذهای زیر تخت را بردارید. بلند نمیشوید خاک رو میز را بگیرید پشت آن بنشینید و تو دفتر خط تمرین کنید. بلند نمیشوید و شوپن را پلی نمیکنید. غذای جدید نمیپزید. روزها میگذرد و فیلم توی فلش را حتی نگاه نمیکنید. حتی بلند نمیشوید برای امتحان اخر هفته آماده شوید و در عوض  تمام مدت نگاهتان را به درخت توت روبه روی پنجره میدوزید و مسخ میشوید.

نیروی زندگی
 همان چیزی که اگر باشد شما را بلند میکند. پا میشوید.

و خیلی وقتا معلوم نیست از کجا میآید. قشنگیش هم به همین است. مگر چه اهمیت دارد؟

گاهی یک جا بعد از فکر های تلخ و قطع کردن آهنگ، گاهی بعد از یک خبر خوش، گاهی تنها به صرف بلند شدن از رختخواب و شروع روز و گاهی به بهانه ی ملاقات با یک دوست و صرف عصرانه!

بلند میشوید جلد کتاب دوستتان را چسب میزنید و ترمیم میکنید. ته مانده ی آب بطری را به گلدانها میدهید. در بطری را میگذارید برای بازیافت توی جیب کوچیکه ی کوله پشتی، میآیید بیرون همه ی ظرفهای کثیف آشپزخانه را میشویید و از دور به تمیزی سینک نگاه میکنید به ادمهای دور بر بهتر نگاه میکنید و لبخند هارو در میارید از تو جیبتون!

بعد مینیشیند و فکر میکنید نیرو زندگی از کجا آمده بود. به کجا رفت.

۳ ۳

چند چیز:)

گفت روزه ام و مثل اینه که از تو خونه پا شدم مقنعه سر کردم اومدم دانشگا!! منظور هم کلاسیم این بود که صورتش همون صورته و هیچ رنگ و رویی نداره چون رژ نزده.

من ابرو بالا ننداختم که چرا مجبوری رژ بزنی تو دانشگاه! و پس چرا فلان دوستم که امریکاس میگه هیچ وقت هیچ کی رژ پررنگ نمیزنه تو دانشگاهشون و اگر بزنه یه ایرانی تازه از راه رسیده و از همه چی بی خبره!! ابرو ننداختم بالا. چون ما همه مبتلا شدیم.


بچه ها بهم شکلات تعارف کردن که زنده بمونیم همه تا برسیم به خونه. اما من خوردم؟ نه. به خودم قول داده بودم تموم روزهایی که روزه نمیگیرم به هیچ کی هیچ چی نگم. اما خب از دهنم پرید گفتم ادامس دارم مرسی! پشیمون شدم به همان لحظه ادای کلمات. با خنده دار کردن روزه نگرفتن موافق نیستم.

۲ ۲

479th

فردا جشن فارغ التحصیلی بچه های دانشکده ست. دانشجوهای ورودی دو سال جلوتر از ما میرن. بعضی هاشونو میشناسیم. از ترم دیگه نمیبینیمشون یا کمتر میبینیم.

تو راه به میم گفتم نمیدونم وقتی نوبت ما میشه خوشحالم یا ناراحت. دلم میگیره یا نمیگیره.

۱ ۱

دادن رفتن

میتونستم فیلم ببینم یا هر کتابی که میخوام بخونم یا هر آهنگی. اما اول نشستم و صدای ضبط شده ی ارائمو که سر کلاس دادم  رفت، شنیدم.

وقتی ارائه تموم شد و نشستم دیگه هیچ کدوم از فکرهای چرندی که مثل خوره نمیزاش کار کنم به نظر جذاب نیامد. حالا ذهنم سمت خوردن بیسکوییت یا بستنی میچرخه. میتونم برای مدت کوتاهی نفس بکشم و به امتحان های ترمی که پیش رومه یا تو صورتمه! هیچ فکر نکنم.

۲ ۲

درس بزرگ

در یخچالو باز کنید. در یخچالو باز کنید حتی اگه مطمئنید هیچ بستنی ای توش نیست! آخر شب یکی با ظرف بستنی میاد سراغتون. یه بستنی خوشمزه که باید همون موقع میخوردید.

امید#

۳

گژیده احوالاتی که نمیدانید.

دیشب دویست تا عکس از آسمون گرفتم و حتی چندتایی بیشتر که رعد و برقا بیفتن کنار چراغ سبزای ساختمون روبرو و بشوند یک عکس دیگر که نگه شان دارم و بعدا در زمانی پاک کنم.

  بعد که عکسها را دیدم فکر کردم  این از ان آرزوهایی نیست که همینطوری براورده شود و باید بروم و در دفتر آرزوها بنویسم و برای تیک سبز جلویش، بدون انتظار کشیدن انتظار بکشم.

تیک های سبز جلوی هر آرزو چیزی است که بعد این دوره ی عجیب میخواهم. هر چند تیک های سبز را خواستن ، منطقا نباید نتیجه و اثر این دوره باشد. در اصل باید ان روز اینجا مینوشتم هیچ اهنگی سر ذوق نمیاوردم و هیچ ادمی و هیچ ارزویی. اما خب ادمی چیزی است completely complicated to understand.

در آستانه ی دور شدن از افرادی ام و خب ناراحت این دوری نیستم. چون یادم آمد یک جا خوانده بودم هر از دست دادنی از دست دادن نیست و خب حالا که حسم هم همین است پس چرا کمی سرعت ندم به این روند و کمی جهت برای باب میل دندان شدنش! 

و آغوش باز نکنم برای چیزهای بهتر؟ پس بالهای هرگز نداشته ام را باز میکنم.

و گفتم آغوش و یادم امد معنای دیگری هم دارد.

 عشق تکلیف نامشخصی دارد و چه کسی مثل من مامور و گماشته ی تکلیف مشخص کردن است؟

 برای همین دیگر پله ها را دو تا یکی میکنم برای رسیدن به جایی که میخواهم و سرم را از زمین موزائیکی به جایی بالاتر به سقف و اسمان و برگ درختان میآویزم و نگاهم به ادمها که میافتد انگار به خودم نگاه میکنم چون قرار نیست توقعی باشد. و توقع نداشتن در این دنیا شغلی ایست که باید به دست بیاورم و از آن روزی بخورم.

۰ ۰

حال

هیچ آهنگی به دلم نمیشیند و هیچ آدمی.

۳ ۱

سحرخیز سلفی میگیرد.

از خدا خواسته بودم  امتحان اونقد آسون باشه که همه خوب شیم خدا صدامو شنید و به طرز باورنکردنی آسون بود. حالا ولی فکر میکنم چقد خواندم و چقد اگر سختتر میشد باز هم بلد بودم.
عکس پروفایل جدید گذاشتم و دارم فکر میکنم چه جالبه که جزو اون ادمهایی شدم که صبح زودتر از همه به آزمایشگاه میرسند و قدم میزنند و از خودشان سلفی میگیرند و با اینکه عکس نزارترین ادمهان اما از این یکی خوششان میآید.
موقع ناهار چیز عجیبی در من اتفاق افتاد. میل نداشتن به صحبت کردن درباره ی هرچیزی از خودم و شنیدن حرفهای دیگران بدون اضافه کردن چیزی که مایل باشم بگویم.این یک قدرت است اینکه چیزی از تو به دست خودت به بقیه نرسد.

پ.ن. خامه کاکائویی بد نبود ولی نون باحالی نداشتیم تو خونه که باهاش بخورم. راستش مغزهاشم اوکی نبود فکر کنم. همش تو فکر نون پنیر خیار گوجه گردو! بودم!
۳ ۱
About me
ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان