فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن

آخرین مطالب

همین امروز مدادو بگیرید دستتون و پای بهترین اثر هنری خودتونو به دنیا باز کنید مهم نیست چی ولی همین امروز برید بزنید رو شونه ی اون که هییچ نمیدونه دوستش دارید. همین امروز بهترین لباستان را به تن کنید و روی تخت دراز بکشید و آرام آرام باخ گوش دهید یا علی زند وکیلی یا زیر لب بهترین اثر هنری هرگز شنیده نشده ی خودتونو مهم نیست چی ولی بزنید به خیابان و از قصد روی چاله های پرآب پیاده رو ها پا بزارین. کتاب رو باز کنید و تا آخر جایی که باید یک نفس بخوانید. همین الان برید جلوی آینه و تو چشماتون نگاه کنید و سعی کنید غمگین نشید و امروز رو درخور اون یک نفر درونتون که هیچکس ندیده بسازید.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۷
فراکنده **

استین هایم را هر چند نه چندان جدی، اما بالا زده ام که به گروه کتابخوانی  یکی از بچه های کلاس کمک کنم. کمک کردن یعنی نظر دادن در گروه تلگرام و شرکت کردن در جلساتش و خواستن از بقیه که پاشید بیاید. این ها را گفتم که بگویم سر انتخاب موضوع کتاب، بیشتر به کتابهای روانشناسی اشاره میکنند.  احتمالا یک بار قرار بود اینجا برایتان بگویم که تقریبا هر زمان که احساس شکست و ناتوانی داشتم بازشان کردم که همیشه تغییرهای اساسی درونی ام از دل رمانها و داستانها امده اند.  که شاید این ده سال ده سال قصه و افسانه و داستان و رمان باشد برایم و ده سال های بعدی چیزهای دیگر و ده سال اخر هم که خب با این که معلوم نیست کدام سالها باشد بدون شوخی سال های خواندن برای موفقیت نیست..

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۳
فراکنده **

بچه ها میگن یه بار تو راه کلاس با بقیه سوار آسانسور نشده چون ظاهرا گفته یاد فیلمهای پورن میفته و تو خلوت نمتونه!! ولی بعد احتمالا مشکل گرانشی داشته همیشه و میترسیده از اسانسور و این جور چیزا و یه چیزی پرونده!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۴
فراکنده **

ساعت نزدیک دو،

گرسنگی در سایت

خسته از پیدا کردن منشا حیات..

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۶
فراکنده **
مثل اون غریبه ای که تو محوطه پشتی دانشگاه از کنار ما رد شد و به برف پرتاب کردن سین به سمت من لبخند میزد و ذوق داشت و ارام و موقر رد شد، میتونید به ادمای اطرافتون انرژی بدین.

* البته میتونین هم مثل ما جلف و سرکش باشین و با سر و صدا وسط گود برای خودتان کار کنید.
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۶
فراکنده **

الان دیدم یادم اومد تابستون با کلی اعتماد به نفس قرار گذاشته بودم اسم بعضی ملکولهای بیوشیمیایی رو حفظ کنم و شاخ بشکنم. حالا بعد یک ترم میبینم کل کلاس جزئیات ساختار هر کدومو بلدیم!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۰
فراکنده **

کلا میتونه باشخصیت باشه. درو برامون باز نگه داشت و گفت خوبه همیشه یه جنتلمن همراهتون باشه

دلش میخواد همه بگیم اوهه تو چقد آداب سرت میشه وجنتلمنی


و چقد خفنی که همه ی ترفندهای کامپیوتری و نرم افزاری رو بلدی و و چه خفن که بلدی تو دو دقیقه گزارشکار سطل آشغالی سرهم کنی پرینت بگیری و  ما بلد نیستیم..


خیلی پایبند اصول و یعنی خیلی پایبند اطلاعات لاکچری و کلمات لاکچری و تکنولوژی های لاکچری.. تفریحات لاکچری جدید


اما از درس خوندنش. یه بار با کیف و دم و دستگاه میاد یه بار بی هیچ چیز. شاید حتی تو دلش میگه مرد که جزوه نمینویسه اخر از یکی میگیرم!  یه بار کسی بهش جزوه ای نداد مجبور شد کل تکست یه کتاب اصلی رو بخونه. باید بگم فردای امتحان کلی برامون نطق کرد! از اون ادماس که سالی یه بار کتابو باز میکنن اما صد تا سوال و طرح و خاطره تو ذهنشون درست میشه و صد تا سوال از استاد میکنن.. مثل همین کتابهای دبیرستان که معلومه خونده و هنوز از مطالب توش سر کلاسا میگه.


نمیدونم چه کلمه ای به کار ببرم.. خیلی پانداست! یه بار از صندلی اخر یک ردیف بلند شد خواست بیاد بیرون، لپ تاپ یکی از بچه ها با کیفش پرت شد رو زمین..  از اوناست که وقتی یه گند میزنن حتی یه معذرت خواهی خشک و خالی هم نمیکنند.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۵
فراکنده **

هی آروم باش!

اینجا دانشگاس..! و صد درصد یه مکان کاملا عمومی و قانونیه! 

و بچه ای که صدای دادش از ازمایشگاه میاد مسلما در حال شکنجه شدن نیست! در حال درمانه.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۲
فراکنده **

یه شوری از زندگی کردن در من پیدا شده که مثل جریان برق میاد و میره. با همون شدت! و با همون سرعت. دلم میخواست در موردش ننویسم تا جون بگیره و باهاش بتونم یه کارایی بکنم. مثلا دو تا گلدون دیگه بیارم تو اتاق یا رمان بخونم و چیزهای قشنگشو بزارم یا مثلا برم باشگاهی چیزی.

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۱
فراکنده **

آخرای ساعت پنج کتابو گذاشتم کنار، چراغو خاموش کردم. دیدم اونقد گشنمه که شاید غش کنم تو خواب. از اون بیهوشی های لذت بخش. ولی بعد وضع اونقد بدتتر شد که اصلن خوابم نمیبرد! پا شدم کلی راه و یه تیکه نون خالی برداشتم اومدم تو تاریکی اتاق و زیر پتو شروع کردم به خوردن. فکر کردم زمان چه چیز عجیبیه... چه کارهایی میکنه با ما! تنها دو ساعت دیگه اون سر شهر تو یک کلاس پرنور و با کلی آدم دور و برم با کلی لباس و دم و دستگاه دارم به سوالا جواب میدم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۲
فراکنده **