فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن

۲۰ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

کلا میتونه باشخصیت باشه. درو برامون باز نگه داشت و گفت خوبه همیشه یه جنتلمن همراهتون باشه

دلش میخواد همه بگیم اوهه تو چقد آداب سرت میشه وجنتلمنی


و چقد خفنی که همه ی ترفندهای کامپیوتری و نرم افزاری رو بلدی و و چه خفن که بلدی تو دو دقیقه گزارشکار سطل آشغالی سرهم کنی پرینت بگیری و  ما بلد نیستیم..


خیلی پایبند اصول و یعنی خیلی پایبند اطلاعات لاکچری و کلمات لاکچری و تکنولوژی های لاکچری.. تفریحات لاکچری جدید


اما از درس خوندنش. یه بار با کیف و دم و دستگاه میاد یه بار بی هیچ چیز. شاید حتی تو دلش میگه مرد که جزوه نمینویسه اخر از یکی میگیرم!  یه بار کسی بهش جزوه ای نداد مجبور شد کل تکست یه کتاب اصلی رو بخونه. باید بگم فردای امتحان کلی برامون نطق کرد! از اون ادماس که سالی یه بار کتابو باز میکنن اما صد تا سوال و طرح و خاطره تو ذهنشون درست میشه و صد تا سوال از استاد میکنن.. مثل همین کتابهای دبیرستان که معلومه خونده و هنوز از مطالب توش سر کلاسا میگه.


نمیدونم چه کلمه ای به کار ببرم.. خیلی پانداست! یه بار از صندلی اخر یک ردیف بلند شد خواست بیاد بیرون، لپ تاپ یکی از بچه ها با کیفش پرت شد رو زمین..  از اوناست که وقتی یه گند میزنن حتی یه معذرت خواهی خشک و خالی هم نمیکنند.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۵
فراکنده **

هی آروم باش!

اینجا دانشگاس..! و صد درصد یه مکان کاملا عمومی و قانونیه! 

و بچه ای که صدای دادش از ازمایشگاه میاد مسلما در حال شکنجه شدن نیست! در حال درمانه.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۲
فراکنده **

یه شوری از زندگی کردن در من پیدا شده که مثل جریان برق میاد و میره. با همون شدت! و با همون سرعت. دلم میخواست در موردش ننویسم تا جون بگیره و باهاش بتونم یه کارایی بکنم. مثلا دو تا گلدون دیگه بیارم تو اتاق یا رمان بخونم و چیزهای قشنگشو بزارم یا مثلا برم باشگاهی چیزی.

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۱
فراکنده **

آخرای ساعت پنج کتابو گذاشتم کنار، چراغو خاموش کردم. دیدم اونقد گشنمه که شاید غش کنم تو خواب. از اون بیهوشی های لذت بخش. ولی بعد وضع اونقد بدتتر شد که اصلن خوابم نمیبرد! پا شدم کلی راه و یه تیکه نون خالی برداشتم اومدم تو تاریکی اتاق و زیر پتو شروع کردم به خوردن. فکر کردم زمان چه چیز عجیبیه... چه کارهایی میکنه با ما! تنها دو ساعت دیگه اون سر شهر تو یک کلاس پرنور و با کلی آدم دور و برم با کلی لباس و دم و دستگاه دارم به سوالا جواب میدم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۲
فراکنده **

یه دفعه یادم اومد با وجود گذشتن روزها و فهمیدن احساسش و با وجود راه های فراوون مقابلم،  هیچ سعی ای برای پیدا کردن اسمش نکردم. هیچ فکر نمیکردم با این همه هیاهوی بیرونم، کنجکاوی و درونگراییم از  ز هم حتی به ترتیب کمتر و بیشتر باشه.

مدام سعی کردم درس بخونم و احساس میکنم نوشتن عادیو به خاطر خوندن ترجمه ناروون متن از دست دادم. درگیر امتحان فردا هستم. این وسط کلی فکرهای عجیب و غریب میاد به سرم که بی سانسورترینش که بشه گفت ترکوندن دانشگاه و یهو برای هیچ وقت نرفتنه.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۷
فراکنده **

از اینکه یک درصد نوجوونی وبلاگ یا کانالمو بخونه میترسم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۴
فراکنده **

تمام راه تا دانشگاه، از رادیوی ماشین لاریجانی گوش دادیم. رفته بودیم کف صحن علنی مجلس یا خب اگر این را نگویم چه کسی باورش میشود تمام لایحه های امروز در همین ماشین کوچک ما تصویب یا رد شد. 

نشسته بودم و از آفتاب تند و تیزی  که گاهی جاشو طوری تغییر میداد که نشه ازش فرار کرد، فرار میکردم. از آینه به چشمام نگاه میکردم و فکر میکردم امروز قیافم چطوره؟ 

نور که هی میتابید به صفحه گوشی و باعث میشد تا هم متن کتاب را میدیدم و هم صورت خودم را 

و هم پایین آمدن نمره ی چشمانم را. از خودم پرسیدم پایین امدن نمره چشمها برای امتحان اندیشه؟


رانندگی میکرد و میگفت ""ببین این یکی رو تصویب میکنن!""

- تصویب شد. (با صدای بی تفاوت لاریجانی بخوانید)

""هوووم دیدی؟!""

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۷
فراکنده **
آدمهای مهم بی دلیل مهم نشده اند... 
حتما کسانی را دوست داشته اند، که باید. 
سفرهایی رفته اند، که باید. 
دوستانی داشته اند که باید.
آدمهای مهم کسانی را در زندگی حذف کرده اند که باید. کسانی را کم کرده اند که باید. 
آدمهای مهم حرف هایی را نشنیده اند که باید.
آدمهای مهم ، خیلی چیزها برایشان مهم نبوده است. آدمهای مهم ترک های مهمی را انجام داده اند که باید. آدمهای مهم، غمهای زیادی را چشیده اند، و حتما خوشحالیهای زیادی را. آدمهای مهم همانقدر که فراموش کرده اند، به یاد سپرده اند. آدمهای مهم بی دلیل مهم نشده اند.
صابر ابر


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰
فراکنده **

وقتی فیلم شبهای روشنو دیدم بهش پیام دادم. کلی ذوق نشون داد. معمولا هیچ چیزیو بدون ذوق نمیزاره (مگر اینکه یه کم بی ادبی باشه!) اما بعد موسیقی متن فیلمو فرستاد. بعدتر همون شعری رو فرستاد که آخر فیلم استاده میخوند. یادم اومد شعرو خیلی وقت پیش هم تو گروه خودمون فرستاده بود. گفت چندباری فیلمو دیده. میم اینجور آدمه. پارسال یه انیمیشن نشونم داد که توش دو تا موجود بودن که ویولن میزد یکیش. بعد هر دفه فقط یکیشون میتونست زنده باشه. یه جور عجیبی غمناک بود مخصوصا که میم نشونش میداد. فقط یه لحظه همو میتونستن ببینن. میم هیچیو بروز نمیده. هیچ وقت که خلاف تمام عقایدش صحبت شده بحث نکرده مخالفت نکرده حتی نظر خودشو هم نگفته اما بعد از تصمیمهایی که گرفته و حتی شاید از پروفایل پیکچرهایی که بعدها گذاشته فهمیدیم چه قدر فرق داشته. گاهی عصبانی میشم چرا تمام راه برگشت از دانشگاهو من دارم از خودم حرف میزنم و چرا نمیدونم درد دل او چیه. همیشه باید ردپای اون چیزی که هستو از تو فیلمها و آهنگایی که نشونم  میده بگیرم. گاهی به جاهای عجیبی میرسم. میم تنهایی قشنگی داره و از همه مهمتر کمتر موقعی کسیو توش راه میده. یه غم اصیل با خودش داره که داد نمیزنش.

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۷
فراکنده **
دفتر ثبت رکوردها را داد به من تا لباسش را بپوشد. چشم از من و دفتر برنمیداشت. میترسید کسی رکوردش را عوض کند. همش از امانت میگفت از حق الناس.. بعد من  را میپایید. همه ی لباسهایش را پوشید و دفتر را در اولین وهله پس گرفت. به دفتر خیره شده  بودم  و به چیزی که دیگر از دسترسم خارج میشد و رکورد تقلبی که پشیمانی نتوانست درستش کند.
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۱
فراکنده **