فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن

۲۳ مطلب با موضوع «خاطرات دانشگاه» ثبت شده است

یه دفعه یادم اومد با وجود گذشتن روزها و فهمیدن احساسش و با وجود راه های فراوون مقابلم،  هیچ سعی ای برای پیدا کردن اسمش نکردم. هیچ فکر نمیکردم با این همه هیاهوی بیرونم، کنجکاوی و درونگراییم از  ز هم حتی به ترتیب کمتر و بیشتر باشه.

مدام سعی کردم درس بخونم و احساس میکنم نوشتن عادیو به خاطر خوندن ترجمه ناروون متن از دست دادم. درگیر امتحان فردا هستم. این وسط کلی فکرهای عجیب و غریب میاد به سرم که بی سانسورترینش که بشه گفت ترکوندن دانشگاه و یهو برای هیچ وقت نرفتنه.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۷
فراکنده **
دفتر ثبت رکوردها را داد به من تا لباسش را بپوشد. چشم از من و دفتر برنمیداشت. میترسید کسی رکوردش را عوض کند. همش از امانت میگفت از حق الناس.. بعد من  را میپایید. همه ی لباسهایش را پوشید و دفتر را در اولین وهله پس گرفت. به دفتر خیره شده  بودم  و به چیزی که دیگر از دسترسم خارج میشد و رکورد تقلبی که پشیمانی نتوانست درستش کند.
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۱
فراکنده **

استاد فاز دوم کلاسمون آدمی بود که باید پیشرفتمو میدید. حالا دیگه هیچوقت باهاش کلاس نخواهیم داشت. از شرایط انتخاب واحدهای اینجا همینو بگم که یه درس مهم بهم نرسید. یه جورایی مثل آخرزمانه که هر کی به فکر خودشه. مادر بچه را رها میکند..  و چیزهای دیگری که یادم نیست. با این حال این همه نگران و ناراحتی من از خراب شدن پرده سینمای شخصیمه که معنیش اینه که دیگه فیلم اخر هفته ای در کار نیست..احتمالا!

شما چه کار میکنید؟ مشغول چه چیزی هستید این روزها؟

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۷
فراکنده **
گفت وقتی کار علمی میکنی اصلا دوستت ندارم! از بس جدی میشی. ناراحتم کرد. چون خودم هم خودمو وقتی کار علمی میکنم و جدی هستم دوست ندارم. و ناراحتتر شدم که او گفت. چون منم ازش وقتی برای کار علمی پیام میده یا سوال میکنه خوشم نمیاد. غیر از ناراحتی از طرفی خوشحال شدم که فهمیدم چه وقتی تحملم سختتره! من خیلی بیخودی جدی هستم. تو درس همه چیزو همه آدمارو پوست میکنم. و خب چرا کمی ملایم تر پوست نکنم؟؟ جز اون نمیتونست بفهمه دقیقا چی بگه بم.
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۲
فراکنده **
به زودی دیگر نمیدیدم و از هوش میرفتم.
رفتم دم کلاس سعی کردم چیزی بگم.. همه چیز تار بود. آدمهای روی سرم و حرکات خودم..
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۲
فراکنده **

فکر کنم از من خوشش میاد. چقد اروم و احمق به نظر میاد. به نظر شبیه هستیم. به نظر ازش خوشم بیاد. به نظر زود خسته کننده باشه. به نظر ذهن جالبی داشته باشه. به نظر با دیدنم خوشحال میشه اما خیلی راحتتر به نظر میاد. به نظرم فکر میکنه منو صدساله میشناسه و به اندازه صد سال باهام حرف داره. به نظر از حالا دوستشم  و میتونه از اول مهم ترین حرفاشو بزنه. به نظر دوست داشت بهش سلام کنم. با اون عینکش.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۳
فراکنده **
یه کتاب شعر هزار صفحه ای از سیدعلی صالحی خریدم برای تولدش و حالا نهایتا دو روز پیشم میمونه و نهایتا  میتونم چند صفحه شو شانسی باز کنم بخونم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۳
فراکنده **
قبل از شروع کلاس بعدی از تریا اومدیم بیرون. تو تریا همه از تولد دیشب میگفتن. همون که نشد برم.. همه با هیجان از ادمها و شلوغ بازی ها و سوتی ها و کادوها میگفتن. صاحب تولد چند بار گفت دوست داشتم شما هم باشین واقعا جات خالی بود خیلی خوش گذشت. من هم همون چند بار درست نشد بگم چقد دوست داشتم.. کلی حرف زدیم و بیشتر بقیه و دیگه ساعت ده شد. آماده شدیم بریم کلاس..راه افتادیم به سمت کلاس شماره سیزده.  بین راه نزدیک در رو خروجی که رسیدیم گفتم من نمیام و دوست ندارم کلاسشو..  و خداحافظی کردم. خیلی اتفاقی. 

دلم میخواست برم کتابخونه و اون رمان نصفه رو بخونم.. تو کتابخونه رو صندلی نشسته بودم و کتاب جلوم بود. عجیب بود که چیزی که انقد به خواندنش علاقه داشتم دیگر مرا به خود نمیکشاند. رهاش کردم و یک بار دیگر زدم بیرون. همان طور که در ذهنم برنامه ش بود.

 امروز هم مثل دیروز جاهایی رفتم که معمولا تنها نمیرم. تو اتوبوس فکر میکردم چه نیرویی باعث شده  من از سر کلاسم و کتابخونه سر از طبقه ی پایین یک مرکز خرید بزرگ دربیارم و لباس ها و دستبندها و چیزایی که بشود کادو کرد و بغل زد و برد دانشگاه و خوشحالش کرد رو نگاه کنم
اما بالاخره هیچ چیز خوشحالم نکرد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۲
فراکنده **
شاید همه ما اشتباه کرده بودیم اومدیم این رشته. شاید همه ما در اصل باید پلیس و کارآگاه میشدیم تو دانشکده افسری.
افتاده بودیم دنبال پیدا کردن ردی از دزد و حالمان خوب بود.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۴
فراکنده **

کار کردن با اکسل آفیس هم شده مثل تصمیم گرفتن برای زندگی! هی با سیستم های سایت ور میری داد میزنی(!) پیدااا شد این دفه. یاد گرفتم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۴
فراکنده **