فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

حکایت صد و خرده ای صفحه ای.

هر انسانی باید به تنهایی با مرگ مواجه شود. چه بسا اگر میتوانستیم دسته جمعی آن را تجربه کنیم، چنین هراسناک و دهشت انگیز نبود

تمام روز درباره ی مرگ خوندم.

 و بعد کمی خداشناسی.

 میتونم کتاب اندیشه رو در یک برگه خلاصه کنم بدون جا افتادن مطلبی!

چرا تو کتابهای دینی آدمهای کم حرف و شسته رفته و بامزه صاف نمیرن سر مطلب؟

برعکس همه ی اینا و اینکه انگار برام مهم نیست،  باعث میشه خیلی خوب فکر کنم.


۲ ۱

چه اهمیتی دارد

ساعت نزدیک دو،

گرسنگی در سایت

خسته از پیدا کردن منشا حیات..

۲

429th

الان دیدم یادم اومد تابستون با کلی اعتماد به نفس قرار گذاشته بودم اسم بعضی ملکولهای بیوشیمیایی رو حفظ کنم و شاخ بشکنم. حالا بعد یک ترم میبینم کل کلاس جزئیات ساختار هر کدومو بلدیم!

۳ ۳

تغییر

یه دفعه یادم اومد با وجود گذشتن روزها و فهمیدن احساسش و با وجود راه های فراوون مقابلم،  هیچ سعی ای برای پیدا کردن اسمش نکردم. هیچ فکر نمیکردم با این همه هیاهوی بیرونم، کنجکاوی و درونگراییم از  ز هم حتی به ترتیب کمتر و بیشتر باشه.

مدام سعی کردم درس بخونم و احساس میکنم نوشتن عادیو به خاطر خوندن ترجمه ناروون متن از دست دادم. درگیر امتحان فردا هستم. این وسط کلی فکرهای عجیب و غریب میاد به سرم که بی سانسورترینش که بشه گفت ترکوندن دانشگاه و یهو برای هیچ وقت نرفتنه.

۲ ۲

فرصت جبران؟ نه.

دفتر ثبت رکوردها را داد به من تا لباسش را بپوشد. چشم از من و دفتر برنمیداشت. میترسید کسی رکوردش را عوض کند. همش از امانت میگفت از حق الناس.. بعد من  را میپایید. همه ی لباسهایش را پوشید و دفتر را در اولین وهله پس گرفت. به دفتر خیره شده  بودم  و به چیزی که دیگر از دسترسم خارج میشد و رکورد تقلبی که پشیمانی نتوانست درستش کند.
۳ ۳

413 گپ و گفت

استاد فاز دوم کلاسمون آدمی بود که باید پیشرفتمو میدید. حالا دیگه هیچوقت باهاش کلاس نخواهیم داشت. از شرایط انتخاب واحدهای اینجا همینو بگم که یه درس مهم بهم نرسید. یه جورایی مثل آخرزمانه که هر کی به فکر خودشه. مادر بچه را رها میکند..  و چیزهای دیگری که یادم نیست. با این حال این همه نگران و ناراحتی من از خراب شدن پرده سینمای شخصیمه که معنیش اینه که دیگه فیلم اخر هفته ای در کار نیست..احتمالا!

شما چه کار میکنید؟ مشغول چه چیزی هستید این روزها؟

۳ ۲

ما ناراضی ها

گفت وقتی کار علمی میکنی اصلا دوستت ندارم! از بس جدی میشی. ناراحتم کرد. چون خودم هم خودمو وقتی کار علمی میکنم و جدی هستم دوست ندارم. و ناراحتتر شدم که او گفت. چون منم ازش وقتی برای کار علمی پیام میده یا سوال میکنه خوشم نمیاد. غیر از ناراحتی از طرفی خوشحال شدم که فهمیدم چه وقتی تحملم سختتره! من خیلی بیخودی جدی هستم. تو درس همه چیزو همه آدمارو پوست میکنم. و خب چرا کمی ملایم تر پوست نکنم؟؟ جز اون نمیتونست بفهمه دقیقا چی بگه بم.
۶ ۷

خالی

به زودی دیگر نمیدیدم و از هوش میرفتم.
رفتم دم کلاس سعی کردم چیزی بگم.. همه چیز تار بود. آدمهای روی سرم و حرکات خودم..
۴

به نظر از من خوشش میاد

فکر کنم از من خوشش میاد. چقد اروم و احمق به نظر میاد. به نظر شبیه هستیم. به نظر ازش خوشم بیاد. به نظر زود خسته کننده باشه. به نظر ذهن جالبی داشته باشه. به نظر با دیدنم خوشحال میشه اما خیلی راحتتر به نظر میاد. به نظرم فکر میکنه منو صدساله میشناسه و به اندازه صد سال باهام حرف داره. به نظر از حالا دوستشم  و میتونه از اول مهم ترین حرفاشو بزنه. به نظر دوست داشت بهش سلام کنم. با اون عینکش.

۲

براش شعر گرفتم. این طوری یادش بمونم.

یه کتاب شعر هزار صفحه ای از سیدعلی صالحی خریدم برای تولدش و حالا نهایتا دو روز پیشم میمونه و نهایتا  میتونم چند صفحه شو شانسی باز کنم بخونم.

۲ ۱
About me
ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان