فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن

۴ مطلب با موضوع «داستان‌های واقعی به قلم ف» ثبت شده است

مرد راننده چیزی گفت انگار که گفته باشد بدو دیگه خانوم عجله کن..! برگشتم نگاه کردم خانم شال رنگی رنگی که تو اتوبوس نشسته بود و کارت نداشت حالا تو صف شارژ کارت ایستاده بود. برگشت گفت چیکار کنم همکارتون طول میده کار راه نمیندازه..(با داد و فریاد.)  راننده گفت به من چه.. و منتظرتر شد. زن برگشت تو صف ِیکی دو نفری ِِ باجه. چند نفر دیگر اضافه شده بودند. بی آن که خبری داشته باشند. یکی تو صف اعتراض کرد خانومه محل نداد. ادامه داد. خانومه برگشت از صف زد بیرون و با تمام وجود دعوا کرد جوری که اون مرد جا خورد. بعد خیلی مثلا به خودش مسلط از جمع خارج شد.. از باجه و از ما.. با قدمهای تندش. چیزی را در کیفش برگرداند و رفت. ما بودیم و حجمی به بزرگی یه اتوبوس که ضایع و مضطرب شده بود و راننده ای که با تاسف و انگ و اشاره های کنایه ای به بی فرهنگی مردم و فلان و فلان به ما بالاخره دوباره به راه افتاد. کی می تونست بدون گفتن چیزی شروع به حرکت کنه؟!\

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۹
فراکنده **

با نگاه های همه به سمت خانم چادری، صدای هندزفری رو قطع کردم تا ببینم چه خبره..خانومه به اطلاع رسونده بود که حواستون به کیف و وسایلتون باشه که تو اتوبوس دزد هست...

چند دقیقه بعدم با دست دو تا خانومی که همون ایستگاه پیاده شده بودن نشون داد... "خودشون بودن!" هرکس هر خاطره ای از دزدیده شدن پول و موبایل و فلان داشت تعریف میکرد..

خانمی که به همه خبر داده بود گفت آدم میتونه مامور خبر کنه تا بیاد اینارو دستگیر کنه اما هیچ کس برای دردسرش چنین کاری نمیکنه..

داشتم فکر میکردم چی باعث میشه اکثر ما بی مسئولیتی کنیم و بترسیم؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۵
فراکنده **

دیدگاه من نسبت به آدمها اینطوریه که طرف با تعجب میگه فلانی رو تو کافه دیدم سیگار میکشیبید..

چند سال بعد خودش م سیگاری میشه..

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۱
فراکنده **

مامانه شاکی بود چرا گوشه های دفترت انقد لا خورده پسره داشت توضیح میداد.. کلا یه صفحه خط صاف مثل این نوشته بود :) 

ا   ا    ا   ا  ا     ا     ا    ا    ا    ا    ا  ا   ا

بعد تو صفحه بعدی سرمشق داده بودن چهار خط دیگه هم تو خونه بنویسه. خواهرش که یه دو سه سالی بزرگتر بود گفت اوووو فکر کردم چهار صفحه! پسره هم بیرونو نگاه میکرد میگفت چهار خط چیه.. دختره میگفت بده من بنویسم براش... پسره میگفت مینویسم چهار خط..


پ.ن کاش پیاده نمیشدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۷
فراکنده **