فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

فراکنده🌌

! what you seek is seeking you

ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را به گرد آورد،
خموش کن

۲۷ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

همین امروز مدادو بگیرید دستتون و پای بهترین اثر هنری خودتونو به دنیا باز کنید مهم نیست چی ولی همین امروز برید بزنید رو شونه ی اون که هییچ نمیدونه دوستش دارید. همین امروز بهترین لباستان را به تن کنید و روی تخت دراز بکشید و آرام آرام باخ گوش دهید یا علی زند وکیلی یا زیر لب بهترین اثر هنری هرگز شنیده نشده ی خودتونو مهم نیست چی ولی بزنید به خیابان و از قصد روی چاله های پرآب پیاده رو ها پا بزارین. کتاب رو باز کنید و تا آخر جایی که باید یک نفس بخوانید. همین الان برید جلوی آینه و تو چشماتون نگاه کنید و سعی کنید غمگین نشید و امروز رو درخور اون یک نفر درونتون که هیچکس ندیده بسازید.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۷
فراکنده **

استین هایم را هر چند نه چندان جدی، اما بالا زده ام که به گروه کتابخوانی  یکی از بچه های کلاس کمک کنم. کمک کردن یعنی نظر دادن در گروه تلگرام و شرکت کردن در جلساتش و خواستن از بقیه که پاشید بیاید. این ها را گفتم که بگویم سر انتخاب موضوع کتاب، بیشتر به کتابهای روانشناسی اشاره میکنند.  احتمالا یک بار قرار بود اینجا برایتان بگویم که تقریبا هر زمان که احساس شکست و ناتوانی داشتم بازشان کردم که همیشه تغییرهای اساسی درونی ام از دل رمانها و داستانها امده اند.  که شاید این ده سال ده سال قصه و افسانه و داستان و رمان باشد برایم و ده سال های بعدی چیزهای دیگر و ده سال اخر هم که خب با این که معلوم نیست کدام سالها باشد بدون شوخی سال های خواندن برای موفقیت نیست..

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۳
فراکنده **

خدایا چرا انقد از معمولی بودنم یهو خوشحال شدم..؟ از این که من هیچکدام از جاهایی که اون دختر رفته نرفتم.. پاسپورت ندارم. اسم غذاهایی را که میخورد بلد نیستم.. بابام کراوات نمیزنه.. در هیچ رستوران لوکس و مکان شیکی عکس ندارم..

 بقیه عکساشو میبندم و نگاه نمیکنم دستامو میبرم بالا و خودمو رو تخت چوبی قدیمیم که پر کتاب و کاغذ و خودکار شده نگاه میکنم و دلم میخواد عاشق خودم و موقعیتم و بابام و سالاد الویه تو یخچال باشم.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۰
فراکنده **


با دوستا و هم کلاسی ها ببینید.. :)

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۶
فراکنده **

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۵
فراکنده **

غریبه ها را میبینم و بهشان لبخند میزنم و فکر میکنم این چه جامعه ای بود که همچین چیزی توش نداشت..

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۸
فراکنده **

به من اشاره می کرد میگفت همش نماز میخونه.. به کجا رسیده؟ مثل ِِ ماست.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۶
فراکنده **

بارها تو فکرای واهی تو ماشین در حال حرکت، یکی اون بیرون داشته لابهلای آشغالا دنبال غذا میگشته..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۰
فراکنده **

زمان مثل صابونه و هی از کف دستامون سر میخوره ولی ما آدمکامونو با هم کشیدیم بازی های من در آوردی مونو با هم کردیم.. با هم برای مسافرت رفتن ها رمز گذاشتیم با هم تموم خوراکیهای دنیارو نصف کردیم با هم از دوستامون و خاطرات و استادها و پسرها حرف زدیم با هم حاضر شدیم رفتیم اومدیم خوابیدیم.... با هم به این نتیجه رسیدیم که الف خودشه!

خواستم بگم با هم هستیم برای با هم بودن کنار فرشته ی تو دلت.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۴
فراکنده **
کاکتوسی که هرروز جلوی پنجره ی اتاقم بزرگتر میشود.. کتاب رمانی که هرروز گوشه تختم نصفه میماند.. بطری های آبی که از درون کیفم به گوشه و کنار  خودشان را رها میکنند و خاکی که هرروز ضخامتش بر اجزا بیشتر میشود.
منی که هرروز مرددتر هستم. و نگران تر.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۱
فراکنده **