رو حساب تفاوت

قبل‌تر تلاش می‌کردم در خودم نسبت به بقیه آدم‌ها تمایز ایجاد کنم. نوع موسیقی که گوش میدادم نوع غذایی که میخوردم نوع عکس‌هایی که میگرفتم یا جمع میکردم نوع علاقه ام به هنر نوع علاقه‌ام به آدم‌های دیگر، نوع درس خواندنم.. همه چیز در سال‌های پیش. مهم بود دیگران بدانند متفاوتم. برای خلق تفاوت‌ها برنامه داشتم و برای این نمایش‌ها می‌مردم.


حالا نه. میشه گفت از زمان رفتنم به دانشگاه این اتفاق افتاد. بودن در جمع آدم‌های مختلف به من نشون داد واقعا تفاوت هایی که میخواستم را ندارم اما مسئله ترسناکی وجود داشت من شبیه هیچ کدومشون هم نبودم. و این بار لازم نبود تلاش کنم و این بار لازم نبود کسی این تفاوت‌ها را ببیند. خودم میدیدم و این کافی بود چون بیشترین چیزی که نصیبم شد رنج بود و سرگردانی. من مثل اکثر دخترهای اطرافم نبودم حتی مثل اکثر پسرهای اطرافم هم نبودم. پس برای همین دوست صمیمی کسی نشدم و خونواده و کل نظام‌های تعریف شده صد سال نوری‌ از من دور شدند.

حالاتر فکر میکنم این تفاوت در من یک مبارزه که نه، روزی صد مبارزه درست می‌کند من از خودم از شیوه‌ی تفکرم از نوع نگاهم و از حرف‌هایی که از مغز دوست‌داشتنیم میاد راضی‌ام. فکر میکنم اگر این تفاوت و روحیه را نداشتم همواره چیزی  را در زندگی گم کرده بودم‌. این تفاوت شاید همان معنای زندگی من است. پس آغوش باز به سختی‌هاش.


*از خوبی کسانی که در مطلب پیش صحبت کردند خیلی ممنونم. توضیح دادن برام مثل یک بار صد کیلوییه. ولی همون چیزایی که خودتون حدس می‌زنین. فقط باید رو خودم خیلی سرمایه‌گذاری کنم.
۲

کمی غفلت

◉ پیامبری از خدا خواست غفلت را از بنده‌هایش بگیرد. گفت دوست دارم بنده‌ها حتی لحظه‌ای از از تو غافل نشوند. خدا قبول کرد و غفلت را از بنده‌ها گرفت.
انسان‌ها فوج فوج کفن پوشیده به قبرستان سرازیر شدند و قبر کندند و برای مرگ لحظه‌شماری کردند. 
آن پیامبر به خدا گفت: خدایا چه خبر است؟ این مردم دیگر هیچ کاری نمی‌کنند! حتی غذا هم نمی‌خورند و فقط کفن‌پوش منتظر مرگ نشسته‌اند. 
خدا گفت: همین است. دیگر کاری نمی‌ماند که انجام دهند. کمی غفلت لازم است که آنها هم به کارهایشان برسند.



پ‌ن: در هنر آثاری را سراغ دارم که قدرت این را پیدا کرده‌اند که همه‌چیز را برای انسان بی‌اعتبار کنند. این آثار انسان را به کفن‌پوشان این داستانی که روایت کردم شبیه می‌کنند. 
یادم است وقتی آتش بدون دود نادر ابراهیمی را خواندم تا مدت‌ها چنین حالی در من وجود داشت. صبرم زیادتر شد و مهربان‌تر شدم. حرص نمی‌خوردم و حرص نمی‌زدم. 
رمان موش و گربه‌‌ی گنترگراس،  رویای مرد مضحک داستایوفسکی، هشت‌کتاب سهراب سپهری،  هایکوهای ژاپنی، فکر کردن به تاترهای مدرسه‌ای در نوجوانی، همه‌ی تابلوهای ماتیس و پیکاسو و ونگوگ، شعرهای بیدل، پیرمرد و دریای همینگوی، خواندن مقالات سایت  فلسفیدن دات کام، شنیدن ماجرای زندگی عباس کیارستمی بیشتر از فیلم‌هایش، گوش‌دادن به حرف‌های میرزا اسماعیل دولابی، شنیدن آن خواب‌ها مثل قرص روزی یک‌بار، پیاده راه رفتن و نقاشی کشیدن در خیابان ، به  من حالی شبیه‌به حال آن کفن‌پوشان بیکار می‌دهد و من را از زندگی می‌اندازد.
از صفحه اینستاگرام/تلگرام mirzaahamid




شما هم به این حالت فکر کنید و برام بگید با چه کاری این احساس رو تجربه کردید؟
۴ ۲

درباره ی میم دو"

گفت دیگه از چیزای هیجان انگیز خوشش نمیاد. گفت وقتی مثل عباس کیارستمی عکس میگیره بقیه جدی نمیگیرن.


پ.ن درباره ی میم یک"





۱ ۰

She who..

روزها کار،
شبها فکر.
۲

نخواستن نتوانستن است

وقتی میگم نمیتونم بیام شامل چون شب میخوام فیلم ببینم یا احساس میکنم خوش نمیگذره واسه همین نمیتونم هم میشه

۰ ۱

317th

فهمیده ام که بالای هشتاد درصد مشکلات روحی پنج شنبه جمعه ام با خوراکی حل میشه.

۰

این دور انداختن. مورد علاقه ام

این حس دور انداختن، رد کردن و بخشیدن همه چیز.. نجاتم میدهد.. قدرتم میبخشد.. آرامم میکند.
۰

My hero as you know

گفت اخمات تو همه.. به چی فکر میکنی من از ته دلت خبر دارم...

گفت هر کسی موقع فکر کردن یه جوریه.. یکی اینجوریه یکی دستشو اینطوری میکنه... گفت اکو خدابیامرز این طوری فکر میکرد (بعد دستشو یه جور دیگه گذاشت کنار صورتش..)من این جوری فکر میکنم.. 

بعد ازم خواست گوشیمو بیارم تا از همه ی حالات فکر کردن عکس بگیریم. رفتم آوردم. زدم به شارژ.. تا وقتی رو کاغذا امضایی که همیشه دوست داشتو نشونم داد و گفت نشد از اون استفاده کنه..گفت باشه برای تو..یادگاری.

۱

Maybe this is life!!

 هر کاری میتوانید انجام دهید و از خودتان بپرسید "آیا راضی هستی؟!"

۱

268th

از محبوب ترین های این روزا در اتاق لباس بزرگ درونم ..
#مالکیت معنوی
۳
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان