پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵
آخرای ساعت پنج کتابو گذاشتم کنار، چراغو خاموش کردم. دیدم اونقد گشنمه که شاید غش کنم تو خواب. از اون بیهوشی های لذت بخش. ولی بعد وضع اونقد بدتتر شد که اصلن خوابم نمیبرد! پا شدم کلی راه و یه تیکه نون خالی برداشتم اومدم تو تاریکی اتاق و زیر پتو شروع کردم به خوردن. فکر کردم زمان چه چیز عجیبیه... چه کارهایی میکنه با ما! تنها دو ساعت دیگه اون سر شهر تو یک کلاس پرنور و با کلی آدم دور و برم با کلی لباس و دم و دستگاه دارم به سوالا جواب میدم.