359th

خدایا چرا انقد از معمولی بودنم یهو خوشحال شدم..؟ از این که من هیچکدام از جاهایی که اون دختر رفته نرفتم.. پاسپورت ندارم. اسم غذاهایی را که میخورد بلد نیستم.. بابام کراوات نمیزنه.. در هیچ رستوران لوکس و مکان شیکی عکس ندارم..

 بقیه عکساشو میبندم و نگاه نمیکنم دستامو میبرم بالا و خودمو رو تخت چوبی قدیمیم که پر کتاب و کاغذ و خودکار شده نگاه میکنم و دلم میخواد عاشق خودم و موقعیتم و بابام و سالاد الویه تو یخچال باشم.

۴

متولد 65


با دوستا و هم کلاسی ها ببینید.. :)

۳ ۵

پلن طلایی

۳

از لبخند زدنم

غریبه ها را میبینم و بهشان لبخند میزنم و فکر میکنم این چه جامعه ای بود که همچین چیزی توش نداشت..

۳

از نمازخواندنم

به من اشاره می کرد میگفت همش نماز میخونه.. به کجا رسیده؟ مثل ِِ ماست.

۱

338th

بارها تو فکرای واهی تو ماشین در حال حرکت، یکی اون بیرون داشته لابهلای آشغالا دنبال غذا میگشته..

۰

حرفهای بزرگ

زمان مثل صابونه و هی از کف دستامون سر میخوره ولی ما آدمکامونو با هم کشیدیم بازی های من در آوردی مونو با هم کردیم.. با هم برای مسافرت رفتن ها رمز گذاشتیم با هم تموم خوراکیهای دنیارو نصف کردیم با هم از دوستامون و خاطرات و استادها و پسرها حرف زدیم با هم حاضر شدیم رفتیم اومدیم خوابیدیم.... با هم به این نتیجه رسیدیم که الف خودشه!

خواستم بگم با هم هستیم برای با هم بودن کنار فرشته ی تو دلت.



۲ ۰

335th

کاکتوسی که هرروز جلوی پنجره ی اتاقم بزرگتر میشود.. کتاب رمانی که هرروز گوشه تختم نصفه میماند.. بطری های آبی که از درون کیفم به گوشه و کنار  خودشان را رها میکنند و خاکی که هرروز ضخامتش بر اجزا بیشتر میشود.
منی که هرروز مرددتر هستم. و نگران تر.
۱

333th

این روزهای جمعه که برای هر کسی یک شکلی است، برای همه یک جور معنا میشود.

حس مشترکی دارد که هنوز برایش کلمه ای اختراع نشده

۱

دچار

دچار روزمرگی شدم که دوستش دارم. هرروز یه سری جاها یه سری صداها یه سری بوها یه سری آدم ها.

احساس گیجی میکنم..

۰ ۰
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان